دوستان من لطفا تا آخر داستانو بخونید و نظرتون بگین

دوستانه عزیز میخوام براتون یه داستان بگم از روزگار غم و اندوه بگم از دل سرد مردگان و از دل داغ زندگان میخوام بگم زندگی چه جوره میخوام بگم دنیا چه جوره میخوام بگم تو این همه قشنگی زندگی ما چه جوره
روزی روزگاری در شهر دود و غبار و آشوب
میون این همه ماشین و میون این همه آدم
میون این همه ساده لوح میون این همه حیله گر
میون این همه بی پناه میون این همه با پناه
میون بود ونبود دلها میون این همه یاد خدا
چشمامو میبندمو میگم خدا خدا خدا خدا
چشمام پر اشکه اشکی از میون این شهر
خدا خدا میکنم فکرمیکنم دنیا همینه
خدا خدا میکنم میگم ای آسمان ببار ببار بر این زمین
ببار براین آدما ببار بر این شهر
که دروغ اونو گرفته ببار براین زمین که آشوب اونو گرفته
میگم خدا چرا چرا من را بر این زمین آوردی چرا من را بر این زمین آوردی که اینطور ببینم درد بی درمان آدمین را چرا زندگی اینطور شود که بمیرد که زنده کند چرا باید همه به یک چیز فکر کنند زندگی و پول و هوس چرا زندگی ما روی اینها میچرخه شهرت ، مقام ، نفرت چرا دنیا انقدر تاریکه خدا چرا دلم گرفته نمیدونم غمم رو به کی بگم با که کسی در میون بذارم دیگه به کسی اعتماد ندارم جز خودت خدا زندگیم بر پایه دروغ آیا یا راستی؟

تمام اسمهای در این داستان غیر واقعی میباشد